نوشتن شور و شوق میخواهد، نوشتن حس لذت یک آغوش و گرمای نوازش میخواهد. نوشتن شادی میخواهد. عشق میخواهد. نوشتن تو را میخواهد.
نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٧ ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ | لینک ثابت
باز آمدن به سویت در تاریک روشن تنهایی، هرچند با دلی گرفته از تو شیرین بود. قلبم رها شده است دوباره. آغوش کشوده است به سویت. مانده ام بخواهمت دست بگشایی یا نه.
این دودلیهای هر روزه...
نوشته شده توسط شهرزاد در سهشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٧ ساعت ۳:٤٠ ب.ظ | لینک ثابت
بی حضور دستانت بر تنم حس میکزدم خداهم دستانش را از من برداشته است. شبهای بی مهتابم گذشت، لرزیدن های دلم گذشت. حضور آشنایت برایم غریبه شد. چشمانم را بستم و روزی نوین آرزو کردم هرچند تنم سرریز حسرت تو است.
نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ | لینک ثابت
باز هم شادی
پر میشوم از خود و اینبار بی تویی برایم خوشتر است
نوشته شده توسط شهرزاد در سهشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٧ ساعت ۱٢:٢٩ ب.ظ | لینک ثابت
و باز هم من
بعد از یک سال دوری از تو و دوری از خود بازگشتم به خودم. فارع از تو. تویی که لحظه ای بودی و دیگر هیچ
نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٧ ساعت ٩:۱٠ ق.ظ | لینک ثابت
میروم که گم شوم در غبار بی خبریها.آنچنان که تو بی رحمانه محو شدی.
نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٥۱ ب.ظ | لینک ثابت
صرف وجود گلی که کنارش بودی و دستت را به گلبرگهای لطیفش کشیدی و از عطرش سرمست شدی، باعث میشه حتی وقتی دیگه تنهایی، این حس خوشبختی در تو باشه که با دیدن یک گلستان هم بدونی گل تو گلترین است.
وقتی از بیرون به یه رابطه نگاه میکنی گاهی بیشتر از وقتی تو اون رابطه بودی احساس خوشبختی داری. چون تمام زوایاشو میبینی. تمام فراز و فرودشو، تمام گرمی و سردیشو، تمام شدت و صعفشو. و تو در بیرون این رابطه باز هم خوشبختی و شاد که روزی تو اون رابطه بودی. که گرماش هنوز تو تنت هست. که تارهای نامرئی هنوز وصلند حتی اگر نبینی. حتی اگه نشنوی. حتی اگه نبوسی و من با تمام وجود مرید این عشقم.این جور سوزوندنشو دوست دارم. این شکل دادنشو دوست دارم. این تضادهاشو میپرستم.
نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦ ساعت ٥:٠٢ ب.ظ | لینک ثابت
در خوابهایم هم در دستانم جا نمیگیری
در خواب هم برای دستانم بزرگی
در خواب هم صدایم را نمیشنوی
و من با حسرتی در دل
و گلویی خسته از فریاد
و تنی خیس از ترس
راهی روزی دیگر میشوم
...
و باز دل مهربان تو
کلماتی که میرقصند در این صفحه کوچک
مرا جایی، لحظهای، هر چند کوچک
به تو پیوند میدهد
و این در عین تلخی شیرین است.
نوشته شده توسط شهرزاد در سهشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۳٦ ق.ظ | لینک ثابت
عشق هر چیزی رو درمان میکنه غیر از خودش.
نوشته شده توسط شهرزاد در جمعه ۱٦ آذر ،۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ | لینک ثابت
من ذوب میشوم در تو
تو آب میشوی در من
تنهامان ساعات جدایی را تاب ندارند
و اینچنین شعله میکشند، بیهراسِ دقیقههای در راه
این است راز ساعت ۲۵/۸
نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ | لینک ثابت
اینگونه دوست داشته شدن را تو به من نوشاندی
به شیرینی لذیذترین شکلات دنیا
و من مبهوت این رعشههای شادی و خوشبختی
یک سالهام
که عمرم با دوستت دارمهای تو آغاز شد
نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ٦:٢٠ ب.ظ | لینک ثابت
تو،استجابت دعای صبحگاهان منی/ تجسم همه آنچه میتوان از خوشبختی سهم خود کرد. باور عشق بیچون و چرای کتابها و دلیل نور و مهر دنیا.
و من چقدر گرم و امنم در آغوش تو. انگار که از آغاز آرام من در جان تو بود.
نوشته شده توسط شهرزاد در سهشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ | لینک ثابت
رابطه ها گاهی چنان فرمایشی است که در تعجبی از باورشان و از هضم لذتهای گاه و بی گاهشان
نوشته شده توسط شهرزاد در جمعه ٢٧ مهر ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٤۳ ق.ظ | لینک ثابت
یادگاری از عطر خاطره ها گاهی چنان نزدیک است که فراموش میشوند، و وقتی آن یادگار رفت حس میکنی آن عطرها را برای همیشه از دست میدهی. یادگاری مسلم و همراه. گاهی میشود حتی برای یک شیء دلتنگ شد
چنان که به یک بالش حسود
یا به یک پنجره دلتنگ
یا به یک اتاق عاشق
نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ ساعت ٩:٢٧ ب.ظ | لینک ثابت
شعرهای ناخوانده تو را در گوشم زمزمه میکنم و خوشم با رویای با تویی که حتی رویایش را هم ما را بس.
*************
دریای و باد و خاک
آهنگی از دل مهربان تو برایم سرودند
که هنوز در هوایش عاشقانه میرقصم
نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ ساعت ۸:۱۳ ب.ظ | لینک ثابت
هرچقدر هم که فکر کنی : من وابسته نیستم، من وابسته نمیشوم، خدا جایی، گوشهای مییابد تا وابسته بودنت را به بزرگترین حدش به تو نشان دهد.
چقدر گاهی دلسنگ است خدا.
نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ | لینک ثابت
حکایت ما را روایتگری بیدار باید. حکایت دلبستگی غریب من و تو حکایت هر کوی و برزن نیست. حکایت دیروز و فردا نیست. حکایت هنوز ماست. حکایت همیشه ماست. فقط و فقط من و تو.
روایتگری دیگر گونه باید دیدن زوایای پیدا و پنهان عشقمان را. دیگرگونه خواستنمان را. دیگر گونه بوسیدنمان را. دیگرگونه بودنمان را.
نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ | لینک ثابت
دلم پشت پنجره ات می ماند و تا صبح جای خالی مرا کنار تو می پاید
نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ | لینک ثابت
این دل، تنها به رویای با تویی خوش است
و زبانم ...
هر صبح و هر شام
با تو برخیزم
با تو بخوابم
با تو نفس بکشم
و پاییز را با تو از نو آغاز کنم
ای کاش زبانم را یارای آری گفتن بود
ای کاش این منطق کور را چشمی دوباره بود
ای کاش ....
*********
خسته ام از این دل کندنهای پی در پی و سر بر راهی ناگزیر افکندن
نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥٩ ب.ظ | لینک ثابت
گاهی دل دل زدنهایم به یادم میآورد که کجای دنیا استادهام و دستانت چقدر دور است/ چه بازیهای بزرگی کرده دنیا با دلهای کوچکمان
نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٢٦ ق.ظ | لینک ثابت
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
آمار سایت
طراح قالب
POWERED BY